تو که بارونو ندیدی گل ابرا رو نچیدی
گله از خیسی جاده های غربت می کنی
تو که خوابی تو که بیدار تو که مستی تو که هشیار
لحظه های شبو با ستاره قسمت می کنی
منو بشناس که همیشه نقش غصم روی شیشه
من خشکیده درخت توی بطن باغ و بیشه
جاده های بی سوار و سال گنگ بی بهارو تو ندیدی به پشیزی
نگرفتی دل ما رو
همه قصه هام تو هستی لحظه لحظه هام تو هستی
تو خیالم توی خوابم پا به پام بازم تو هستی

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
وای میدونین اینجا چه خبره داره بارون میاد منم که عاشق بارون
اینجوری میشم وقتی دونه دونه میریزه پایین وبهم سلام میده
دلم میخواد تند تر بباره تند تند برم زیرش خیس خیس بشم
یه خاطره کوچولو: سال اول دبیرستان بودم پاییز بود بارون تندی میومد خیلی شدتش زیاد بود یادمه فقط باخودم سوشرت داشتم
وکلاه وشالگردنم هم بود .زنگ اول که تموم شد منتظرمنوندم همه بچه ها برن سر کلاس تا حیاط خلوت شد بااینکه بارون زیادی میومد رفتم
حیاط سرمو بالا آوردم ورو به آسمون نگاه میکردم چشمام کاملا بسته بو خیس خیس شده بودم ویه لحظه همون جا وسط حیاط مدرسه
روی زمین نشستم چنرد دقیقه نشستم وبعد با یه صدایی چشمامو آروم باز کردم مدیرمون بود بایه لبخند همیشگی که توش نگرانی هم بود صدام زد وگفت رضایی چرا اینجا نشستی خیس خیس شدی که دختر
منم فقط گفتم خیلی بارون دوست دارم وقتی میاد
نمیتوننم خودمو کنترل کنم اصلا دستانمو گرفت وبلند کرد .بااهم رفتیم سالن بعد گفت رفتی کلاس حتما یه چی تنت کن .راستی باخودت
لباس گرم یا پالتو که داری ؟یادم آفتاد که ای وای تو حیاط جا گذاشتم وحتما خیس شده ولی چیزی نگفتم وقتی رفتم سر کلاس معلممون
((خیلی معلم سخت گیری بود ولی من چون نمراتم عالی بود منو دوست اشت وباهام خیلی خوب بود)با تعجب نگام کرد
وگفت چرا اینقدر خیس شدی ؟ گفتم حیاط بودم آخه.که گفت خوب اشکالی نداره مانتوتو در بیار همیین طور مقنه رو بچه ها همینجور نگام میکردن
ولی منم بیتوجه بهشون همین کارو کردم ومانتو ومقنعه رو در آوردم وبرای اینکه موهام هم خیس بود مبادا سرما بخورم کلاه
صورتیمو رو سرم گذاشتم خدارو شکر یه تیشرت پاییزه صورتی که کار بافت بود وخیلی هم گرم بودد تنم داشتم.وای معلمم ذده نگام میکرد
با خودم گفتم خوبه هنوز خانومی ها
خلاصه مانتو ومقنعه مو برداشت و برد داد خانوم سرایدارمون برام خشکش کنه
کلا روز خوبی بود اون روز